![]() |
![]() |
|
| دست نوشتهای تنهایی روزبه روزبهانی |
|
توی یه کویر دور یه درختی خسته بود یه درختی ناامید که دلش شکسته بود
روی اون درخت پیریه طناب پاره بود اون طناب دار یه عاشق بیچاره بود شبی از شبهای غم که هوا گرفته بود رفتنش رو به کویر به کسی نگفته بود رفت و رفت تا که رسید اون طناب دار و بست به دلش گفت که باید دیگه از دنیا گسست طناب دار و گرفت دور گردنش گذاشت چشمهاشو بست و دیگه رو لبش خنده نداشت اما پاره شد طناب تا جوون قصمون بدونه که حتی مرگ نمی شه چاره ی اون چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد طناب دارش رو کاشت یه دفعه ناله ای زد ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت رنگ خود باوری رو توی خاطرش گذاشت رفت و تا آخر عمر دست به خود کشی نزدبه شبهای به کسی رنگ خود با وری زد حالا اون تو این زمون دیگه دل شکسته نیست بی کسیش رو پس زده فکر عمر رفته نیست حالا اون تو این زمون دیگه دل شکسته نیست بی کسیش رو پس زده فکر عمر رفته نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 5:27 AM توسط روزبه روزبهانی |
|
|
هیچکس, هیچکسی را نشناخت......هر که پرورده دست وطنی.........من,منم,دور ز دنیای توام.......تو ,تویی,دور ز دنیای منی.......زیر آرامش خود ریخته ام.....جوش تشویش به هر قطره خون......تو که خویشی و زخود با خبری...........هیچ دانی که منم اکنون چون؟.....هیچکس ,هیچ کسی را نشناخت؟....تا چنینم در این پهنه زیست....خواستم بگویم دلم میخواست میدانستم چرا و چرا اینقدر این زاده ایران زمین , این پاره تن خورشید و شیر چنین نگران مینگرد؟ تو چه میگویی دوست؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 8:42 PM توسط روزبه روزبهانی |
|
|
ساعت و نگاه نکن , لحظه هارو نشمار , به خودت دروغ نگو , از چی میکنی فرار , دل تو اسیر شده , سهم تو کویر شده , واسه جدا شدن , دیگه خیلی دیر شده , شاید این تقدیر من بود که همیشه با تو باشم , میدونم تقصیر من بود نمیخواستم که جدا شم , عشق نگهداری میخواد , شبا بیداری میخواد , وقتی تنگه دل یار , از تو دلداری میخواد , از جدایی حرف نزن , حرفی از رفتن نزن , حتی فکرشم نکن , این دیگه کار خداس , ما کی هستیم که بگیم اشتباس , عشق مثل نفس میمونه واسمون , اگه ساده بگیریش عمرت فناس .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 2:36 AM توسط روزبه روزبهانی |
|
|
خرم خوكم سگم ،استغفرالله سگ وفا دارد
قناري نيستم اما ميان قفس تاريك زندانم خرم خوكم سگم،روبهي بزغاله اي در نقش انسانم چرا بزغاله باشم من از اين حيوان زيبا رازها دارم همان بهتر كه خر باشم،صبور وباربر باشم ميان اجتماع شهريان آزاده تر باشم، خداوندا ! تو مستي، فتنه انگيزي،همان سلطان تبعيضي اگر در روز خلقت مست نمي كردي اين چنين بلوا نمي كردي يكي را مثل من بدبخت يكي را بي جهت آقا نمي كردي.خداوندا ! تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي . تو گفتي كه نامردان بهشت وكاخ نامردي نمي بينند، ولي من ديده ام نامرد نامردي را كه با خون رگ مردان بهشت وكاخ نامردي بنا كرده است. خداوندا! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 6:32 AM توسط روزبه روزبهانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| شناسنامه وبلاگ |
نام:غم
شهرت:سرگردان زادگاه:ویرانه نام پدر:رنج نام مادر:درد چراغم:شمع مونسم:شب کارم:حسرت فریادم:سکوت سقفم:آسمان آرزویم:مرگ زندگیم:فقط تو… وصیتت چیست؟به او بگویید دوستش دارم نقطه ته خط |
| دست نوشتهای قدیم |
|
مرداد 1388 مهر 1387 شهریور 1387 اردیبهشت 1387 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|